تبليغاتX
بیداد

بیداد

بیداد

اول ، چشمهاتون رو ببندید

دوم، نیت کنید:

حالا فال حافظ:

مدامم مست می دارد نسیم جعد گیسویت        خرابم می کند هر دم فریب چشم جادویت

پس از چندین شکیبایی شبی یارب توان دیدن    که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت

سواد لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم        که جان را نسخه ای باشد زلوح خال هندیت

و گر خواهی که جاویدان جهان یکسر بیارایی  صبا را گو که بردارد زمانی برقع از رویت

اگر رسم فنا خواهی که از عالم براندازی       برافشان تا فرو ریزد هزاران جان زهر مویت

من و بادصبا مسکین دو سرگردان بی حاصل  من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت

زهی همت که حافظ راست از دنیی و از عقبی   نیاید هیچ در چشمش بجز خاک سر کویت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/15ساعت 0:33  توسط الهه زارع نژاد  | 

سالتون سبز

سالتون سبز

اگر امیدی به بازگشت تو نداشتم بهار هم نمی آمد

اگر امیدی به تو نداشتم بهار هم نمی آمد

اگر امیدی نداشتم بهار هم نمی آمد

اگر امید نداشتم بهارهم نمی آمد

اگر نداشتم بهارهم نمی آمد        

اگر بهار هم نمی آمد

اگر هم نمی آمد

اگرنمی آمد

اگر

آمد

...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/02ساعت 0:17  توسط الهه زارع نژاد  | 

به مناسبت هشتم مارس روز جهانی زن :

" ملکه باشید "

ملکه باشید ، جسارت این را داشته باشید که با دیگران فرق داشته باشید ، پیشگام باشید ، رهبر باشید ، از آن زنانی باشید که در مقابل ناملایمات و سختی ها سینه سپر می کنند و همچنان زندگی را در آغوش می کشند و بی ترس و وحشت به میدان مبارزه قدم می گذارند .

 

با مشکلات مبارزه کنید جویای حقیقت باشید و به قلمرو خود هر جا که هست خانه تان ،محل کارتان و خانواده تان با قلبی پر عشق و محبت فرمانروایی کنید .

 

یک ملکه باشید مهربان و رئوف ،افکار و عقاید تاره به دنیا بیاورید و از زن بودن خود شادمان باشید ، از ته دل آرزو دارم که دیگر وقتمان را تلف نکنیم ، مادی و پیش و پا افتاده نباشیم و به بیهودگی ها خاتمه دهیم ، ما دختران خداوند هستیم و به دنیا آمده ایم تا به جهانیان عشق ورزیدن را بیاموزیم .

 

هیچ مهم نیست که با چه مصائبی دست به گریبان هستید ، اهل کجائید، پدرو مادرتان که هستند و یا موقعیت اقتصادی و اجتماعی تان چگونه است هیچ یک از اینها مهم نیستند. فقط مهم این است که چگونه عشق می ورزید و با کار، خانواده و آنچه که دارید این عشق را چگونه به دنیا عرضه کنید.

"یک ملکه باشید و توانایی و افتخار را به اختیار خود درآورید"

                                                                              (اوپرا ونیفری)

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/17ساعت 21:30  توسط الهه زارع نژاد  | 

توسعه و گسترش شادی هدف زندگی است و جریان تکامل فرآیندی است که به وسیله آن خوشحالی و وجد حاصل می شود .

                                                          "ماهاریش ماهش یوگی"

 

متجاوز از چهل و پنج سال پیش ماهاریشی ماهش یوگی پس از سالها مراقبه درهیمالیا، تکنیک تی ام (ترنسندنتال مدیتیشن) (تعمق ماورا اندیشه) را جهت هدایت بشر به شناخت جنبه درونی زندگی و راه حلی منحصر به فرد برای از بین بردن استرس و در نتیجه چاره ای برای حل مسائل و مشکلات زندگی ارائه نمود ، از آن زمان تا کنون متجاوز از ششصد تحقیق علمی ثبت شده در دانشگاه ها و مراکز علمی دنیا ثابت کرده است که تی ام موثر ترین و مشهورترین روش مراقبه برای بازگشایی ظرفیت کامل ذهن و رسیدن به مرحله سلامت کامل است، ماهاریشی به این نکته اشاره می کند که مدیتیشن پدیده جدیدی نیست اما نحوه ارائه و سادگی آن جدید است .

تکنیک تی ام روشی است که ذهن آگاه ما را به مراتب لطیف تر فکر برده و عمیق ترین مرتبه فکر کردن را پشت سر گذاشته و منشاء فکر را تجربه می کند ، که همان آگاهی خالص یا هستی خالص است که در عمق ما وجود دارد.

ماهاریشی اشاره می کند که زندگی مانند درختی در باغ است آن چیزی که موجب تکامل هر قسمت درخت یعنی گل و میوه و برگ و شاخه می شود آبیاری ریشه است. کتاب او با نام علم هستی و فن زیستن در فصلهای گوناگون چگونگی زیستن در هستی و فن زیستن و رمز سلامتی و... را توضیح می دهد که کتابی بسیار مفید و خواندن آن بسیار لذت بخش خواهد بود، به دوراز هر گونه تلقین و شعارهای کتاب هایی که امروزه در بازار رایج شده .

امروز ظهر وقتی تی ام کردم، بعدش خوابم برد که با اس ام اس یکی از دوستانم بیدار شدم که نوشته بود : ماهاریشی پرواز کرد و کره زمین دیگه ماهاریشی نداره .

احساس کردم یکی از بهترین آدم های روی زمین هم رفت و خیلی سنگین شدم. اما این آدم با تکنیکش به خیلی ها که اهل معرفت و به دنبال کسب اون بودند هدیه بزرگی عرضه کرد و چه تلاشی کرد تا به ایران بیاد و با این تکنیک به مردم ما کمک کنه که متاسفانه بهش اجازه ندادند!

این شد که این مطلب رو راجع بهش نوشتم و مطمئنم که روحش در شادی و آرامش قرین رحمت خواهد بود.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/27ساعت 1:14  توسط الهه زارع نژاد  | 

روزهایی که گذروندم!

دائم داریم از دست می دیم، حتی وقتی به دست می یاریم ! چون وقتی بدست می یاریم بازم داریم از دست می دیم!

دارم از دست می دم ،دارم به دست می یارم،دارم از دست می دم که به دست بیارم ، دارم به دست می یارم که از دست بدم ، دارم،دارم ، دارم ... دارم !

انگار زیر برفا بودم اصلا" نمی تونستم فکر کنم ، تقریبا" زمان رو از دست دادم و هیچ کاری نکردم ، توی خواب زمستونی بودم و حواسم نبود به هیچ چی سفیدی برفا چشمامو کور کر بود و هیج جای دیگه ای رو نمی تونستم ببینم از سرما یخ زده بودم، هر کی می یومد و توی صورتم می زد، تا ببینمش ،حرفهاشو گوش بدم و از تجربه هاش استفاده کنم، اما اون ضربه ها فقط تکه های یخ زدمو از بدنم جدا می کرد و منو روی زمین پخش می کردو عابرا لگدم می کردن و اینطوری بدتر زیر برفا می مردم !

هنوز برفا آب نشودن ، هنوز داره می باره ، هنوز هوا سرده و هنوز باید زیر شال گردن و کلاه قایم شد که اینا شخصیت زمستونه، که یهو یه پرنده سفید کوچولو با صدای خوشش اومد و نشست روی دستم و شروع کرده نوک زدن به برفا تکه های یخی رو با ظرافت از بدنم جدا کرد و گفت: نگران نباش اگه قسمتهاییش نیست تو با ازدست دادن اونها چیزهای خوبی بدست آوردی زیباتر شدی! پخته تر! حرف از پخت و پز که شد گرسنه ام شد و بالاخره تکونی خوردم، اون سعی داشت با نوک کوچیک و ظریفش منو بلند کنه از تقلای زیادش و از ناتوانیش خندم گرفت، از اینکه به زور می خواد کاری رو بکنه که نمی تونه و می دونه که بیشتر از حدشه! اما به خاطر من داره تلاششو می کنه اینطوری بود که خجالت کشیدم و خودمو تکون دادم اما اجازه دادم یه جورایی هم اون فکر کنه که داره منو بلند می کنه، یه سوپ گرم خوردم و رفتم جلوی آینه ایستادم، قیافه ام بدجوری شده بود اما خوشم اومد،اون می گفت: خوبه ، فکر کردم چشمام چقدر شفاف شده انگار بیشتر دیده می شدم ، شروع کرد برام خوندن و خوندن دوباره داشتم با یه چیز دیگه مسخ می شدم اما دیگه اینبار زود به خودم اومدم توی آینه دوباره نگاه کردم به تکه های نیست شدم ونذاشتم یه صدای خوش بخواد منو از من بگیره و منو با خودش ببره و به جای زیر برفا این بار برم توی کویر! تصمیم گرفتم از این حالت در بیام، گذاشتم تا دلش می خواد بخونه، بعد از جلوی آینه پا شدم و پشت پنجره رفتم، هنوز داره برف می باره ، هنوز هوا سرده ،دوتا کلاغ تو برفا باهم بازی می کنن، به یاد می یارم اولین باری رو که برفا رو تماشا کردم و توی سفیدیش غرق شدم، حالا سه ماه می گذره ، به حسرت روزهای رفته اشک توی چشمام جمع شد، دوباره می خواست بزنه زیر آواز نذاشتم و این بار خودم خوندم. 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/15ساعت 0:26  توسط الهه زارع نژاد  | 

 

احساس من قوی تر از زمان!

کلم های سفید خرد شده را روی کاهو ها در ظرف می ریزم و رنگ سبز کاهو  با سفیدی کلم می آمیزد، گوجه های قرمز را روی هویج رنده شده می نشانم آنها را در داخل ظرف تزئین می کنم تا برای خوردن لذت بخش گردد ،گوشه انگشت صبابه ام از رنده کردن هویج زخم شده ، به دست هایم نگاه می کنم روی دست چپم خط باریک و بلندی از بالای انگشت صبابه ام تا بالای مچ دستم پیداست مثل بخیه ، که نشان از شیطتنت دوران کودکی ام است که قبل تر ها بیشتر معلوم بود و حالا کم رنگ تر شده و خودش را از وسط دستم به گوشه ای کشیده است ،اما هنوز دیده می شود ،درست پائین انگشت صبابه ام نقطه دیگری است که مربوط به زمانی است که  نانوای پیر برای اینکه مرا متوجه کند که نوبتم شده میله ای را که همیشه برای بیرون آوردن نان ها از تنور استفاده می کرد به دستم چشباند ، من به دختری در خیابان نگاه می کردم که از پدرش دوچرخه سواری یاد می گرفت ، دخترک که افتاد من هم از سوزش انگشتم پول را رها کردم و دیگر نان نخواستم و به سمت خانه دویدم ، می روم و ظرف ها را از داخل کابینت بیرون می آورم ، دست راستم را که دراز می کنم ، یاد خواهرم می افتم تقریبا" سیزده یا چهارده ساله بودم که با هم دعوایمان شدو شیشه حمام شکسته شدو تکیه ای از آن روی دستم افتاد و گوشت روی دستم شکافته شدو سه تا بخیه خورد و حالا این لکه قسمتی از دست من است ، نشانی از من ، حالا که با خط زمان تلاقی پیدا کرده اند با چین و چروک روی دستهایم ، شبیه خطوط دفتر نتی ، شعری است  که زمان را می خواند ، صدای گرسنه ها از بیرون آشپزخانه  مرا وا میدارد تا سریعتر کار کنم ، بشقابها را روی میز می چینم ،

دست هایم را که به دستش می دادم زیبایی اش را می ستودو آن را به لب می بردو می بوسید ! دستهایم با جوانی ام بالاو پائین می رفتندو می پریدندو شور و حرارت را در فضا پخش می کردند ، می خواستم به همه بگویم که جوانم ، پرانرژی ، زیبا و من می توانم و می توانم و می توانم ! ظرف سالاد را وسط میز می گذارم و به سمت غذا می روم ، دخترم وارد آشپزخانه می شود از او می خواهم تا سس را از داخل یخچال بردارد او دستهایش را به حالتی تکان می دهد که انگار گرمش است اما فقط می خواهد لاک ناخن هایش خشک شود ، در یخچال را باز می کنم و ظرف سس را خودم بر می دارم سرمای یخچال روی پوست دستم می نشیندو زخم انگشتم را می سوزاند ، به ناخن هایم که نگاه می کنم تمام حس های خوب از آنها وارد پوستم می شود و دست هایم را گرم می کنند و لرزشی خفیف ظرف سس را می لغزاند، ناخن هایم دیگر بلند نیست و لاکی برای جلب توجه و زیبا تر شدن روی آنها نیست دیگر هر چه هست زمان است و زمان است و زمان ! حالا همه چیز گذشته و من مادری هستم که گذشته ام برای هیچ کس اهمیتی ندارد و فقط نقش کاربردی ام مهم است! وقتی لیوانها را داخل سینی می گذارم ، به یاد رازهایم می افتم و دیگر افسوس نمی خورم و با خودم فکر می کنم ، چه خوب که تجربه های زیادی داشته ام و حالا نوبت آنهاست وبه این فکر می افتم که احساس من با گذشت زمان هنوز لابلای خطوط دستهایم باقی است و ستاره هایی که هنوز در آسمانم به من چشمک می زنندو خودشان را یادآوری می کنند و من هنوز آنها را دوست دارم !

و احساس من همچنان قوی تر از زمان است !

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/13ساعت 23:44  توسط الهه زارع نژاد  | 

پائیز

از چهره طبیعت افسونکار                  بربسته ام دوچشم پر از غم را

تا ننگرد نگاه تب آلودم                      این جلوه های حسرت و ماتم را

پائیز، ای مسافر خاک آلود                 در دامنت چه چیز نهان داری

جز برگ های مرده و خشکیده          دیگر چه ثروتی به جهان داری ؟

جز غم چه می دهد به دل شاعر        سنگین غروب تیره و خاموشت ؟

جز سردی و ملال چه می بخشد       برجان دردمند من آغوشت ؟

در دامن سکوت غم افزایت                 اندوه خفته می دهد آزارم

آن آرزوی گمشده می رقصد               در پرده های مبهم پندارم

پائیز ای سرود خیال انگیز                  پائیز ای ترانه محنت بار

پائیز ای تبسم افسرده                            بر چهره طبیعت افسورنکار !

(فروغ فرخزاد)

بلاخره اولین بارون پائیزی باریدن رو آغاز کرد ، صدای خیس تماس بارون و اسفالت و چرخ ماشینها ، صدای آشناییه که آدمو فقط یاد ترافیک و چاه های پرشده توی شهر می اندازه نه یاد شعر و بارون ! بوی گنداب از فاضلابها بیرون می زنه و آدم دلش می خواد زود تر بره و به خونه برسه نه یک قدم زدن عاشقونه و تنها زیر بارون و خیس شدن و معاشقه با قطره های بارون که خودشونو سراسیمه به تن و بدن ما می رسونن ، وقتی کنار خیابون می ایستی نگاهت تو غروب به چراغ سر خیابون نمی افته که بارون رو با چه نورپردازییه زیباتر کرده و کمک می کنه زودتر به زمین برسه و بیراهه نره ، چشممون فقط به ماشیناییه که وقتی گودالهای خیابون از آب پرشده ، اونها هم هر چه سریعترحرکت می کنن که تمام آب گودالها ،روی سرو صورت پیاده ها بنشینه و یادآور این باشه که یادتون باشه که ما سواریم و شما پیاده !

خلاصه اینکه انگار همه چیز از دور قشنگه، از این بالا پشت پنجره اتاقم بارون لطیف ترین حسی رو بهم می ده که می شه تصور کرد اما وقتی توی این شهر زیر بارونم و بوی گند فاضلاب توی دماغم پر شده و لباسام از لطف ماشین هایی که از کنارم گذشتن کثیف و دستهام یخ زده و نه اتوبوسی هست که منو به مقصد برسونه و تاکسی هام فقط دربست سوار می کنن، یاد این می افتم که چه خوبه که پائیز فقط یک فصله و کل روزهای ما رو در بر نگرفته و فرصتی پیش می یاد که لباس های تمیزمون رو به رخ هم بکشیم و بوی عطرمون مشام همه رو پر کنه (البته اگه اون روز آلودگی هوا نداشته باشیم) !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/30ساعت 0:9  توسط الهه زارع نژاد  | 

تو از کنار رود می گذری

 با آنکه می دانی خاطره تو را فراموش می کند

تو از کنار رود می گذری

 

از کنار هم می گذرند مثل دو تا غریبه ، مثل کسانی که هیچگاه همدیگر را ندیده اند و هیچ خاطره مشترکی بینشان نیست ، انگار دختر هرگز به پسر نگفته دوستت دارم و پسر هرگز دست دختر را با شنیدن این جمله نبوسیده ، از کنار هم می گذرند ، دختر لحظه ای درنگ می کند و گوشه راهرو می ایستد ، قلبش تند می زند و دستهایش یخ کرده از کنار دیوار یواشکی پسر را دید می زند ، یادش می آید در همین راهرو بود که با هم آشنا شدند به خاطر تحقیق مشترکی که آنها را به هم نزدیک کرد و لحظه های زیبایی برایشان آفرید، کم کم به هم علاقه مند شدند و بیشتر اوقاتشان را با هم گذراندند ، دختر شاد بود و سرزنده به همه می خندید و همه را دوست داشت ، پسر آرام بود و سر بزیر کمتر حرف می زدو بیشتر اوقات در خودش فرو رفته بود کم کم از رفتار دختر غمگین شد و او را به خاطر اینکه وقتش را با دیگران صرف می کرد سرزنش می کرد، دختر سعی می کرد همانگونه باشد که پسر می خواهد کمتر وقتش را صرف معاشرت با دیگران کرد آنها با هم بودندو پسر راضی تر !

حالا این دختر بود که افسرده شده بود واز دوستانش دور افتاده بود ، دیگر نه خودش بود و نه آن کسی که پسر می خواست باشد ، پسر هر روز از او ایراد می گرفت ، چون دختر شبیه رویاهای پسر نبود آنها همدیگر را دوست داشتند اما بالاخره دختر تصمیم می گیردو با پسر صحبت می کند که دیگر با هم نباشند ، پسر سعی می کند یک بار دیگر روابطشان را درست کند اما نمی شود ، دختر افسرده است و پسر راضی نیست اما همدیگر را دوست دارند!

یک روز پسر برای دختر نامه ای می نویسد"چون دوستت دارم آزادی"

دختر آزاد می شود،تنها!

سر کلاسهای مشترک هر بار یکی از آنها حضور ندارد، کم کم محو می شوند و نه کسی به آنها توجه می کند و نه خودشان به هم!

از هم دور می افتند!

دختر بعد از مدتها دلش هوای پسر را کرده و احساس دلتنگی اش او را پشت دیوار نگه می دارد ، پسر را ته راهرو می نگرد ، پسر لاغرتر از قبل شده ریشهایش بلند شده و سیگاری در دستش است ، دختر اشک در چشمهایش حلقه زده و همه خاطراتشان پشت سر هم از ذهنش می گذرد ، همچنان به پسر خیره است از لای اشکها پسر محو می شود دختر پلک می زند و اشکها را فرو می خورد این بار همه چیز واضح است :

دختری به پسر نزدیک می شود آنها با هم دست می دهند پسر خوشحال می شود مثل زمانی که او را می دید،آنها باهم به سمت دختر حرکت می کنند ، دختر خشکش زده و نمی تواند حرکت کند ، شنیده بودکه این روزها پسر با دختر دیگری آشنا شده اما باور نکرده بود آنها که دیگر چیزی بینشان نبود پس چرا دختر ... شاید هنوز پسر را پس ذهنش مرور می کرد هر چند که خودش تن به این جدایی داده بود ، هنوز آنجا ایستاده که آنها بی تفاوت از کنارش می گذرند ،مثل دو تا غریبه ، مثل کسانی که هیچگاه همدیگر را ندیده اند و هیچ خاطره مشترکی بینشان نیست ، انگار دختر هرگز به پسر نگفته دوستت دارم و پسر...     

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/21ساعت 0:47  توسط الهه زارع نژاد  | 

این روزها سرم خیلی شلوغه  البته این شلوغی که می گم به خاطر اینه که ترم آخرم و دارم روی پایان نامه ام کار می کنم و یک فیلمنامه می نویسم و علاوه بر اون فیلمنامه دیگری که برای سیما فیلم کار می کنم و  به زودی باید تحویلش بدم ، همه ذهنم رو این کارا پر کرده و وقتی تصمیم می گیرم یک کار دیگه ای انجام بدم به دلشوره می افتم که نکند از کار اصلیم دور شم به خاطر همین از شما دوستانی که لطف می کنید و به وبلاگ من سر می زنید تشکر می کنم و قول می دم تا چند وقته دیگه که یک وبلاگ خوب در زمینه سینماداشته باشم.

 

و این شعر از ویتمن را تقدیم می کنم به الهام عزیزم به خاطر سفرفوق العاده ای که با هم درهفته گذشته به کرمانشاه داشتیم به خاطرتجربیاتی که بر ما سوار می شوند و صیقلمان می دهند مثل نقش های برجسته کوه بیستون !  

و به پویا دوست عزیزم که در سرزمین دیگری پیش می رود، هر روزو هر روز ...

کودکی که پیش می رفت:

کودکی بود که هر روز پیش می رفت،

و به صورت همان چیزی در می آمدکه نخستین بار بر آن می نگریست

و آن چیز در طی همان روز یا مدتی از آن روز و یا در طی سالها یا در طی گردش مدام سالیان ، پاره ای از وجود او می شد .

یاسهای نودمیده پاره ای از این کودک شد .

وعلف ها و گلهای سرخ و سفید و شبدر سرخ و سفید

ونغمه ی پرنده

و بره های سه ماهه و جوجه های پشتگلی رنگ ماده قو

و کره مادیان و گوساله ماده گاو

و جوجه های پر سروصدای مرغدانی یا کنار لجنزار حاشیه استخر

و...

ریشه های خوردنی باغستان

و درختان سیب شکوفه پوش که بعدها از میوه پوشیده می شد

توت های جنگلی و پیش پا افتاده ترین علف های هرز کنار راه

و پیرمرد می گساری که دیروقت از خلوتگاه میخانه بر می خاست و تلو تلو خوران به خانه می رفت

و معلمه ای که در راه مدرسه از کنار او می گذشت

پسر بچه های آرام و پسر بچه های شرور که از کنارش می گذشتند

همه دگرگونی های شهر و روستا هر جا که می رفت (جزئی از وجود او شدند).

مادر که در خانه بشقابها را به آرامی روی میز شام می گذاشت و

همچنانکه از کنار او می گذشت رایحه مطبوعی از تن و لباسهایش پراکنده می شد

پدری نیرومند ، متکی به خود ، مردوار ، تنگ چشم و تند خود و بی انصاف بود

ضربه ها ، کلمات تند و خشن، چانه زدن ها ی سرسختانه

و نیرنگ های ماهرانه

اصطلاحات خانوادگی ، زبان ، همصحبتی ، اثاث منزل

دل بیقرار و دردمند

مهرو محبتی که انکار نخواهد شد، احساس آنچه واقعی است و فکر اینکه مبادا سرانجام غیر واقعی از آب درآید

شک ها و تردیدهای روزانه و شک ها و تردید های شبانه

اگر ها و چگونه های شگفت انگیز

اینکه آیا هر چیزی آنچنان است که می نماید یا آنکه همه برق زودگذر و غبار ناچیزی است ؟

انبوه مردان و زنانی که در خیابان شتابانند

و...

کنار افق ، مرغ بال گشاده دریا ، بوی مطبوع مرداب شور و گلها و لای ساحل

اینها همه جزئی از وجود کودکی شدند که هر روز به پیش می رفت و اکنون به پیش می رود و همیشه همه روز به پیش خواهد رفت ...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/06ساعت 22:23  توسط الهه زارع نژاد  | 

15 مهر، سالروز تولد سهراب سپهری

لولوی شیشه ها

در این اتاق تهی پیکر

انسان مه آلود !

نگاهت به حلقه کدام در آویخته ؟

درها بسته

وکلیدشان در تاریکی دور شد .

نسیم از دیوارها می تراود:

گل های قالی می لرزد.

ابرها در افق رنگارنگ پرده پر می زنند.

باران ستاره اتاقت را پر کرد

وتو در تاریگی گم شده ای

انسان مه آلود!

پاهای صندلی کهنه ات در پاشویه فرو رفته .

درخت بید از خاک بسترت روییده

وخود را  در حوض کاشی می جوبد .

تصویری به شاخه بید آویخته:

کودکی که چشمانش خاموشی ترا دارد ،

گوبب ترا می نگرد

وتو از میان هزاران نقش تهی

گویی مرا می نگری

انسان مه آلود!

ترا در همه شبهای تنهایی

توی همه شیشه ها دیده ام

مادر مرا می ترساند

لولو پشت شیشه هاست

ومن توی شیشه ها ترا می دیدم

لولوی سرگردان !

پیش آ

بیا در سایه هامان بخزیم

درها بسته

وکلیدشان در تاریکی دور شد

بگذار پنجره را به رویت بگشایم

انسان مه آلود از روی حوض کاشی گذشت و گریان سویم پرید

شب پنجره شکست و فرو ریخت :

لولوی شیشه ها

شیشه عمرش شکسته بود .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/16ساعت 11:1  توسط الهه زارع نژاد  | 

چاوشخوان قافله روشنان امید ،

از ظلمت رمیده خبر می دهد سحر !

 

دیروز صبح که برای رفتن به محل کارم از خونه بیرون اومدم ، اولین باد خنک پائیزی که به صورتم خورد و لرزه ای وارد بدنم شد ، یادم اومد که پنجم مهر ماهه و باورم شد که بالاخره تابستان گرم و پر از ماجرا گذشت و دوباره پائیز با باد و برگ و بارون برگشته ، اولین باد خنک پائیزی که به صورتم خورد تابستانی را که گذشت به یاد آورد. عروسی راشل ، شکستن پای الهام ، یاد مصطفی کرمی همکلاسی ام در دانشگاه که سر یک کار فیلمبرداری برق سه فاز گرفتش و دستهایش را قطع کردند و انگشتان پایش را بریدند و هنوز توی بیمارستانه؛ روزهای گرم وتلخ مرداد ماه که برای دیدنش به بیمارستان می رفتیم ، فشاری که به هممون اومد، اتفاق تلخ و باورنکردنی تابستان 86 ، با پیگیری هایی که شده رئیس جمهور محترم خرج صد میلیونی بیمارستان را متقبل شدند و قراره که اونو از طرف خانه سینما بیمه کنند و کاری اداری برایش فراهم کنند.  همیشه همین طوریه در کشور ما هیچکس از اتفاقات پیشگیری نمی کند اما بعد از اینکه اتفاق افتاد یه جوری بالاخره ماست مالی می شه و دل کوچیک و مهربون ما هم  اینجوری راضی !

باد خنک پائیز منو به یاد یکی از روزهای گرم تابستان انداخت که خبر دستگیری سهیل رو شنیدم ، خبرنگار جوان و جسوری که به خاطر داشتن فکر و عقیده ای به بند کشیده می شود ! یک دایره المعارف زنده از تاریخ ایران، وقتی حرف می زد سند تاریخی رو می کرد و همه تحسینش می کردند ، هر روز کسی خبر از این می دادکه بند 209 اوین اینجوریه و اونجوریه.  شبها وقتی کتابی به دست می گرفتم تا قبل از خواب بخونم ، یاد این می افتادم که سهیل الان توی یک اتاق تاریک و انفرادیه حتما" داره یکی از شعرهای شاملو رو زمزمه می کنه ، شعری از آزادی که بلده. تا منو می دید می گفت: الهه جون، بیا برام این شعرو بخون. بعد با صدای زمخت و غیر حرفه ایش منو به خنده می انداخت. می گفتم: وای چه قشنگه! من تا حالا نشنیدمش و اون جواب می داد: باشه برات می یارم گوش بدی خیلی قدیمیه. بعد دوباره شعردیگری زمزمه می کرد: برادر کاکلش آتشفشونه ، برادر چهره میهن سیاهه ...

حالا که باد خنک پائیز دوباره وزیدن گرفته و روی گرمای تابستون رو کم کرده اون سیاهی ها هم کمتر شده. شنیدم سهیل رو به یک بند عمومی بردن و با سیصدمیلیون وثیقه قراره آزاد بشه (حالاکه داره بیرون می یاد براش خیلی خوشحالم که تجربه ای پیدا کرده که مخصوص اونه و باعث می شه از این پس خیلی زیباتر و واقعی تر از آنچه همیشه حس می کرد بنویسه ).

باد خنک پائیزکه به صورتم خورد، لرزه ای توی تنم نشست و منو به فکر انداخت که چه قدر خوبه که چیزی بنام زمان وجود داره، چیزی مثل گذشتن، عبور کردن، سپری کردن و اینکه روزهای دیگری در راه است. وقتی سرکوچه رسیدم از جلوی چادر خانواده ای گذشتم که حدود یک ماهه وسایلشون گوشه خیابونه و در چادر زندگی می کنند. باد خنک پائیز که به صورتم خورد به این فکر افتادم که هوا داره سرد میشه وحالا این بیچاره ها می خوان چی کار کنند !

+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/07ساعت 0:14  توسط الهه زارع نژاد  | 

اِسی جون، شد بازیگر ِ نقش اول ِ ما

اِسی جون، شد بازیگر ِ نقش اول ِ ما

لابه لای پرونده ها دنبال سوژه هام می گشتم. فقط به فیلمنامه فکر می کردم و ورق می زدم. سه اپیزود با سه کاراکتر زن. عکسهای پرسنلی که گوشه پرونده ها منگنه شده بود رو با دقت نگاه می کردم تا ببینم کدوما بهترن؟ فیلمی ترن؟ پرونده ها، یکی از یکی سیاه تر. هر چی پیش می رفتم، سناریو بیشتر برام جا می افتاد و قوت می گرفت.

خانوم کوشکی، یکی از مسئولان موسسه که هماهنگ کننده کارای ما هم بود؛ اصرار داشت که هر چه زودتر به کارگاه خیاطی برم و از نزدیک با اونها آشنا بشم. اما من بیشتر مشتاقِ خوندن ِ زندگی خصوصی و سخت دخترای لب پرتگاه فقر و فساد بودم. مثل همه اولش بغض داشتم و گریه. اما بعد از چند تا پرونده دیگه فقط آهی و آخ آخ و وای چه بد!؟؟؟

از بینشون چند نفری رو انتخاب کردم که برم سراغشون.  رفتم تو کارگاه خیاطی. خانوم کوشکی شروع کرد به حرف زدن و معرفی من بعنوان فیلمنامه نویس و بعد تعریف کردن فیلم مستندی که قرارد بود برای این موسسه خیریه ساخته بشه. از زنهای کارگر خواست که به من کمک کنند.

هیچکدومشونو نتونستم شناسایی کنم.تا اسم فیلم و فیلمبرداری اومد، همشون گارد گرفتند و جرات نمی کردم، اسمهایی رو که  تو ذهنم داشتم صدا بزنم. شلوغ شده بود و صدا به صدا نمی رسید. هر کی یه چیزی می پرسید و یکی دیگه با شوخی جواب می داد.

لحظه ای مردد شدم و فهمیدم قانع کردن و نزدیک شدن به این آدمها کار خیلی سختیه! حس کردم هیچکدومشون راضی نمی شن با ما همکاری کنن. مسئول کارگاه خیاطی از اینکه توی اون چند دقیقه با حرفهامون، کارگاهشو بهم ریختیم، کلی عصبانی بود و از ما خواست تا بعد از ساعت کار اداری اونجا باشیم.

دیگه ناامید شده بودم و خانوم کوشکی داشت دلداری ام می داد که یهو خودش صدام کرد. بدون اینکه از قبل بهش توجهی کرده باشم. زنی چهل ساله به نظر می رسید. سیاه چرده، شبیه آبادانیها. آرام و کم حرف اما سنگین وزن و به خاطر همین نمی تونست خوب و تند حرکت کند.

بعد از ساعت کارش قرار گذاشتم و رفتم به دیدنش. گفت آرزو داشته از زار گذاشتم و رفتم به دیدنش. تونست خوب و تند حرکت کند.

 کرد. کلی عصبانی بود و از ما خواست تا بعد از ساعت کار اداری ندگی ِ تلخ و سیاهش یه کتاب بنویسه و هیچوقت نشده. حالا که ما قصد ساختن فیلم داشتیم، تصمیم گرفته که بهمون کمک کنه تا فیلمی از زندگیش ساخته بشه. نمی خواستم از یه زنِ مسن فیلم بگیرم. ولی وقتی سنشو گفت، از تعجب چشمام گرد شد، متولد1359...اسمش عصمت بودو همه اِسی جون صداش می کردن. گفت شاعره و قرار شد شعراشو بیاره و برام بخونه. ترس از این  داشت که هیچکس دوسش نداشته باشه و با شکل و قیافه ای که داشت کسی عاشقش نشه. یه جوری مطمئن بود و ناامید که می شد تو چشماش خوند. سعی کردم دلداریش بدم. کمی از مشکلات زندگی و بیماری و سختی های خودش و خانواده اش برام گفت. همه چیز سیاه و اونم تلخِ تلخ حرف می زد. تلاش کردم بهش امید بدم و باهاش دوست بشم. بعد از حرف زدن یه کم آروم شد و ازم خواست مثل بقیه، اِسی صداش کنم. قرار ِ هفتۀ بعد رو گذاشتیم تا اون بشه بازیگر فیلم مستند ما !

این داستان ادامه دارد....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/01ساعت 15:7  توسط الهه زارع نژاد  | 

پرویز پرستویی

هیچ چیز تکرار نمی شود

و دیگر تکرار نخواهد شد

به همین دلیل ناشی به دنیا می آییم وخام می میریم

 

لحظه ها و روزها چه زود می گذرند و ما درگیر چه چیزهای بیهوده ای هستیم و چه چیزهای مهمی را که دیگر نمی بینیمشان  از دست می دهیم. البته گاهی هم اتفاقاتی می افتد که دوباره امیدوارمی شویم و انگیزه ای برای بازگشت به مسیر اصلی مان پیدا می کنیم .

 مدتی است به هر چیزی که فکر می کنم اتفاق می افتد . آدم های توی  ذهنم زنده می شوند و بعد از یک هفته جلوی چشمانم ظاهر می شوند و بامن خوش و بش می کنند و هیجان ِ مرا به شوق و امید زندگی برای لحظات ناب دلخوش می کنند. البته خطر اتفاق افتادن چیزهای منفی و بد مرا وا می دارد تا خوب بیندیشم.

 هفته گذشته بود که فیلم پاداش سکوت مازیار میری را دیدم؛ چه فیلم بدی بود. حتی از پرویز پرستویی هم خورده گرفتم ، فیلمنامه بد، بازی او را هم تکرای و خسته کننده کرده بود.

 اما اتفاق جالب این بود که این هفته با یک گروه موسیقی بنام "دنگ شو" آشنا شدم و قرار شد برای جشن خانه سینما و بزرگداشت فرهاد فخرالدینی با آنها همکاری کنم تمرین را شروع کردیم هیجان زده بودم و فقط دو روز فرصت داشتم که با گروه هماهنگ شوم. روز چهارشنبه گذشت و پنجشنبه به فرهنگستان هنر رفتیم تا روی سن به تمرین بپردازیم ، دبیر جشنواره آقای پرویز پرستویی بود مردی آرام و صبوربا لبخندی روی لبانش که شبیه هیچکدام از نقش هایش نبود فقط چهره ای آشنا بود که می شناختی  اش و نمی دانستی که رضا مارمولک است یا آقا محمود زیر تیغ یا مرد عوضی و... هیجانم دو برابر شده بود با او به گفتگو نشستم در چشمانم اشک جمع شده بود ، صدایش آرام بود و دلتنگ ! کدورت ذهنم به خاطر فیلم پاداش سکوت از بین رفت. مرد اول سینمای ایران حالا در کسوت دبیر جشنواره صندلی جابجا می کرد و دستور می داد و به فعالیت مشغول بود و مجبور بود در حین کار، به ما که خیره نگاهش می کردیم و  زیر زره بینمان می بردیم لبخند بزندو مهربانی کند.

 شب عجیبی بود. آخرش، بعد از ساعت 12 هم روی سن آمد و شعری را که خودش سروده و آهنگی هم برایش ساخته بود رابرایمان خواند و همه موبایلها روشن شد و فیلمبرداری.

شب بعد درست شانزدهم شهریور، در مقابل چشم های آشنای بسیاری، چهره های مطرح سینما قطعه ای را با گروه دنگ شو اجرا کردم. حس عجیبی بود؛ نه اعتماد به نفس داشتم و نه نداشتم. قدمی را برداشته بودم  و تا آخرش باید می رفتم، صبح آن روز چند بار با سرپرست گروه دنگ شو صحبت کردم تا او را قانع کنم که نخوانم، انواع و اقسام بیماری ها را بهانه کردم اما او به من یک قرص آرام بخش داد و روی حرفش بود که کار اجرا شود. دیگر چاره ای نداشتم بعد از اجرا،آخرشب هم با آقای پرویز پرستویی که جلوی در ایستاده بود و همه را بدرقه می کرد یک عکس یادگاری گرفتیم و من دوباره به یاد آوردم که همیشه در اولین قدم و در ابتدا ترسی هست و در انتها لذتی بی پایان!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/20ساعت 13:59  توسط الهه زارع نژاد  | 

سلامی دوباره خواهم داد...

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به جویبار که در من جاری بود

به ابرها که فکرهای طویلم بودند...

می آیم، می آیم، می آیم

با گیسویم، ادامه بوهای زیر خاک

با چشم هام، تجربه های غلیظ تاریکی...

می آیم و آستانه پر از عشق می شود

و من در آستانه به آنها که دوست می دارند

و دختری که هنوز آنجا ، در آستانه پر عشق ایستاده

سلامی دوباره خواهم داد.

 

ماهِ کامل و زیبا، در آسمان است. صدای موسیقی به همراه شادی از پشت پنجره بسته اتاق به گوش می رسد. برج میلاد را نگاه می کنم، از آنجا آسمان را نور افشانی می کنند. همه چیز به ظاهر در اوج زیبایی و هیجان است. فردا روز تعطیل است.

 تصمیم گرفته ام تا برای اولین بار وبلاگ نویسی را تجربه کنم. هیجان انگیز ترین  قسمت کار، این بود که الهام، بیداد را برایم درست کرد و من قبل از آنکه فکر کنم، اتفاق افتاد. حالا من عضوی هستم از خانواده وبلاگ نویسان !

به همه سلام می کنم؛ به دوستانی که منت می گذارند و از این پس سری به وبلاگم خواهند زد، امیدوارم که وبلاگ ِ خوبی باشد.

تقدیم به خواهرم الهام که نقطۀ مرکزی زندگی ام است:

کتابی می خوانم، تو در آنی

ترانه ای می شنوم، تو در آنی

نان می خورم، در برابرم تویی

کار می کنم، می نشینی و چشم در من می دوزی...

(حالا هر کی بخونه، فکر می کنه که تو چقدر فوضولی یا یه روح ِ سرگردانی که همه جا ولی!)

خیلی دوستت دارم، (حتی اگر این وبلاگ رو برام درست نمی کردی)

ای دادِ بیداد! یه اتفاقی افتاد.

پلیس ریخت و داره مردم رو می زنه، برای اینکه تو شبِ تولد موعودشون در حال رقص و پایکوبی اند. حالا مردم صلوات می فرستند و ساکت می شوند، اما اندی هنوز معتقده که خوشگلا باید برقصند، جمعیت همچنان صلوات می فرستند و پلیس نمی دونه صدای اندی رو باور کنه یا صلوات مردم رو!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/06ساعت 23:58  توسط الهه زارع نژاد  | 

من الهام هستم در وبلاگ الهه!

امروزاول  شهریور است و الهه می داند که برای او چه روزی است!

من الهام هستم و او می داند که الهه ِ تمام الهامات من است.

خواهر کوچک و عزیزم.

این وبلاگ ، یک هدیه کوچک است تا بتوانی بیشتربنویسی  و با نوشتنها بیشترببینی وبیشتر بشنوی تا به بهترینها برسی.

نازنینم

امیدوارم در روشن بینی ِ خالص، در آگاهی ِ وحدت، با قدسیان به سماع درآیی.

Jai Guru Dev     

خیلی دوستت دارم

"به بخت اگر باور داشته باشیم، هم امروز یا هم امشب، آرامش فرا می رسد

                                          تو را         و          مرا

از این دم اگر لذت بریم

زندگیمان در دستهای ماست

وما تنها بار مسئولیتمان را بر دوش می کشیم

به بخت اگر باور داشته باشیم

                                  نه فقط امروز و نه فقط امشب

آرامش فرا می رسد

          تو را  و  مرا"

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/01ساعت 0:25  توسط الهه زارع نژاد  |