این روزها سرم خیلی شلوغه البته این شلوغی که می گم به خاطر اینه که ترم آخرم و دارم روی پایان نامه ام کار می کنم و یک فیلمنامه می نویسم و علاوه بر اون فیلمنامه دیگری که برای سیما فیلم کار می کنم و به زودی باید تحویلش بدم ، همه ذهنم رو این کارا پر کرده و وقتی تصمیم می گیرم یک کار دیگه ای انجام بدم به دلشوره می افتم که نکند از کار اصلیم دور شم به خاطر همین از شما دوستانی که لطف می کنید و به وبلاگ من سر می زنید تشکر می کنم و قول می دم تا چند وقته دیگه که یک وبلاگ خوب در زمینه سینماداشته باشم.
و این شعر از ویتمن را تقدیم می کنم به الهام عزیزم به خاطر سفرفوق العاده ای که با هم درهفته گذشته به کرمانشاه داشتیم به خاطرتجربیاتی که بر ما سوار می شوند و صیقلمان می دهند مثل نقش های برجسته کوه بیستون !
و به پویا دوست عزیزم که در سرزمین دیگری پیش می رود، هر روزو هر روز ...
کودکی که پیش می رفت:
کودکی بود که هر روز پیش می رفت،
و به صورت همان چیزی در می آمدکه نخستین بار بر آن می نگریست
و آن چیز در طی همان روز یا مدتی از آن روز و یا در طی سالها یا در طی گردش مدام سالیان ، پاره ای از وجود او می شد .
یاسهای نودمیده پاره ای از این کودک شد .
وعلف ها و گلهای سرخ و سفید و شبدر سرخ و سفید
ونغمه ی پرنده
و بره های سه ماهه و جوجه های پشتگلی رنگ ماده قو
و کره مادیان و گوساله ماده گاو
و جوجه های پر سروصدای مرغدانی یا کنار لجنزار حاشیه استخر
و...
ریشه های خوردنی باغستان
و درختان سیب شکوفه پوش که بعدها از میوه پوشیده می شد
توت های جنگلی و پیش پا افتاده ترین علف های هرز کنار راه
و پیرمرد می گساری که دیروقت از خلوتگاه میخانه بر می خاست و تلو تلو خوران به خانه می رفت
و معلمه ای که در راه مدرسه از کنار او می گذشت
پسر بچه های آرام و پسر بچه های شرور که از کنارش می گذشتند
همه دگرگونی های شهر و روستا هر جا که می رفت (جزئی از وجود او شدند).
مادر که در خانه بشقابها را به آرامی روی میز شام می گذاشت و
همچنانکه از کنار او می گذشت رایحه مطبوعی از تن و لباسهایش پراکنده می شد
پدری نیرومند ، متکی به خود ، مردوار ، تنگ چشم و تند خود و بی انصاف بود
ضربه ها ، کلمات تند و خشن، چانه زدن ها ی سرسختانه
و نیرنگ های ماهرانه
اصطلاحات خانوادگی ، زبان ، همصحبتی ، اثاث منزل
دل بیقرار و دردمند
مهرو محبتی که انکار نخواهد شد، احساس آنچه واقعی است و فکر اینکه مبادا سرانجام غیر واقعی از آب درآید
شک ها و تردیدهای روزانه و شک ها و تردید های شبانه
اگر ها و چگونه های شگفت انگیز
اینکه آیا هر چیزی آنچنان است که می نماید یا آنکه همه برق زودگذر و غبار ناچیزی است ؟
انبوه مردان و زنانی که در خیابان شتابانند
و...
کنار افق ، مرغ بال گشاده دریا ، بوی مطبوع مرداب شور و گلها و لای ساحل
اینها همه جزئی از وجود کودکی شدند که هر روز به پیش می رفت و اکنون به پیش می رود و همیشه همه روز به پیش خواهد رفت ...